|
.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+. |
|
|
..: تقدیم به مبدا تمامی وجودم داريوش عزیزم
روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک فقط می خوان بهت بگن
عزیز دلم داریوش
+
تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:20 نويسنده ¥.. § ..¥
|
چشام و می بندم سعی میکنم یادم بره که خورشید چه جوری مسخره ام میکرد... یادم بره که جاده چه جوری فراموشم کرد، یادم بره که ماه واسه چی و به چه جرمی از آسمونم کوچ کرد انتظار دستهام دیگه بی معنی شده،سکوتم دردمو نمی فهمه واژه واژه ی حرفام به پیشواز مرگ احساسم می رن مهربانی من واسه کسی معنــــــــــــــــــــــــــــی نداره چشمام دیگه طاقت ندارن خسته شدن از اینکه اشک همیشه مهمون لحظه هاشون بود غربت لابه لای ثانیه هام سایه انداخته مثل اینکه حالا حالا هم قصد رفتن نداره توی تک تک رگهای بدنم یه شهِر،یه شهر پر از نفرت آدمهایی مثل خودم......!! خوش به حال پنجره هیچ وقت تنها نیست چون بارون رو داره که هر وقت دلش گرفت با هاش حرف بزنه اما من چــــــــــــــــی؟چی؟ستاره کوچولوی من رفته و حالا سالهاست که من دارم در به در دنبال همون پاییز می گردم اما پیداش نمیکنم کار من دیگه تموم شده فقط منتظرم بیاد و جنازه ی افکارم رو با خودش ببره!! میدانی؟ می دانی در زیر نگاه کسی بودن و آرزوی چشمان تو را داشتن یعنی چه؟نمی دانم می دانی هرگز کسی بوی تو را نمی دهد و به زیبایی تو به من پشت نمی کندهیچکس این چنین سر سختانه غرورم را نمی شکنداز اینکه التماسم کنند بیزارم من از تمامی نوازشها خسته ام من می خواهم تو باشی تو باشی واندوه دل من سرازیر شود!
پ.ن:حس میکنم دنیا منو به بازی گرفته، مثله یه عروسک،یه عروسک خیمه شب بازی ،با اون ریسمان نازکش منو دور خودم هی میچرخونه،هی میچرخونه !!! آهههههههههههههه!! بسه دیگه!! تمومش کن لعنتی!! خستم، سرم گیج داره میره!! آخه تا کی؟؟!!! تا کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟ آخه تاوان چی رو من دارم پس میدم؟؟! خــــــــــــــدااااااااا من دارم تاوان بچگیمو پس میدم؟؟؟ پ.ن:انگار دارم توی یه مرداب دست و پا میزنم و هر چی بیشتر زور میزنم بیشتر توش فرو میرم . . . دلم میخواد نباشم فقـــــــــــــــــــــــــــط همین!
+
تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 نويسنده ¥.. § ..¥
|
چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ... چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد . با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟ فریاد برآورم و بگویم خسته ام ! کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی . کاش رویت را بر نمی گرداندی ... کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ... می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد اما هر روز تلاش می کنم هر روز کمی سخت تر از دیروز ... خدایا ! کمکم کن
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي ... و حتي يك بار هم نپرسيدي چراچشم هايت هميشه باراني است؟
پ.ن:تلاش بی فایده ست دیگه!!! این بار میرم واسه همیشه!!! خاطره ها رو بدست باد میدم........دیگه موقع رفتنه!! جایی نیست واسه من!! حضورم زجر آوره!! دنیا خیلی کثیف تر از اونی که بخوایم تمیزش کنیم.... دلا خیلی سیاهتر از اونی که بخوایم با یه سطل آب و دستمال سفیدش کنیم.....
+
تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:57 نويسنده ¥.. § ..¥
|
............ گویند که لحظه ها زود می شود دیر و ماندن در این لحظات دشوار، زمان به عقب بر نمی گردد وحتی لحظه ای به پشت خود نمی نگرد ، آری زمان می رود و من همچنان دراولین لحظه مانده ام. باید رفت تا به انتها رسید و چه خوب است گذراندن لحظات همراه با بهترین ترانه. تیک...تاک این صدای زمان است ، صدایی بی دلیل ، صدایی بی پاسخ و آهنگ آخر و پایان لحظه ها. چه زیباست صدای زمان و چه غمگین و هولناک بودن با آن در این سکوت مرگبار صدایی نیست که پاسخ فریاد دردناک مرا بدهد ، پس آنقدر فریاد می زنم آنقدر فریاد می زنم تا شاید صدایی از اعماق زمان فریاد مرا از خانه ی غم بیرون آورد. صدایی نیست که مرا از رودخانه ی بی رحم لحظه های بی پایان نجات دهد، صدایی که با من باشد همنفس با من ، هم زمان با من و ...همسفر با من. باید رفت...باید رفت و باید دید که چه زمان ایستگاه ترنم باعث توقف لحظه های دور و هیاهوی وحشی دنیا می شود. باید دید که تا چه وقت تنهایی را در بدترین لحظات سپری خواهم کرد. تیک..تاک صدای زمان... همه چیز تمام شد...پایان من... .................. پ.ن :هیچچی به ذهن خستم نمیرسه که ازش حرف بزنم... خستم........... می خوام نباشم...... فقط همین........... ........................ پ.ن:یه روز گفتی یه روز حقایق زیادی برات آشکار میشه..روزی که خیلی دیره.. اما من می خوام بدونم اگرچه دیر باشه... پ.ن:تنهام بذار.......................... پ.ن:بجایی رسیدم که هر لحظه مرگمو می خوام. .می فهمی؟؟ .منم آدمم. .نکنه اینو یادت رفته؟ پ.ن:تو که قراره یه روز هستمیو بر باد بدی.... هر چه زود تر بهتر.. .شاید منم زودتر از دست این زندگی خلاص شم.. پ.ن:این روزا کارم شده گریه... هر لحظه..با هر حرفی گریه میکنم.... نی نی شدم... پ.ن:دیگه حتی خدا هم دوسم نداره.. پس چراکسی کمکم نمی کنه؟؟؟
پ.ن:حالا دیدی روزگار چقدر کثیفه؟؟؟!!!
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:33 نويسنده ¥.. § ..¥
|
پريشان حالم اما چه كنم؟ گويا من و پريشاني با هم معنا ميشويم مي دانم درك نمي شوم اما چه كنم؟ بار ديگر پريشاني و تنهايي مرا احاطه كردند اما نمي دانم از من چه ميخواهند؟ من در اين آشفته بازار به كجا كشيده مي شوم؟ از هر جايي دورم حتي همين جا... گويا نقشي را بازي مي كنم كه نمي دانم سرانجام آن چه مي شود بار ديگر چشمهايم را ميبندم و تمسك مي جويم آري ديگر بايد گفت كه تنهايم. از هر كسي و از هر چيزي به تنهايي رسيدم تنهايي را درك مي كنم و او نيز مرا درك مي كند گفته بودم اما تنهايي را دوست دارم چون سكوتش مانند سكوت شبهاي بي قراري من تلخ است. افسوس و باز هم افسوس انتظار.......انتظار
پ.ن: دیگه هیچی مهم نسیت واسم!! هیچی..............!! دیگه از همه بریدم...!! از همه چی خسته شدم..!!دیگه شکایت نمیکنم..!! اخه از گلایه کردنم خسته شدم..!! هیچ کی انگار صدامو نمیشنوه حتی تو!! صدای خندهامو میشنوی فکر میکنی خوشبخترین موجود دنیام..!! همین کافی برام..!! فقط میخوام بگم دیگه هیچی نمیگم..... برای همیشه خدانگهدارت...
+
تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 16:43 نويسنده ¥.. § ..¥
|
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
. . . تولدت مبارک...
پ.ن: یه آپ کوچولو میکنم واسه تو!! دیروز تولدت بود اما وقت نکردم....امیدوارم خوشت بیاد دوست من..!! تولدت مبارک احمد جون...!! از خدا برای تو خانواده عزیزت مخصوصا مامان گلت بهترین نعمت، سلامتی رو آرزو میکنم.. تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:7 نويسنده ¥.. § ..¥
|
سال هاست که به این حادثه مینگرم حادثه؟ نه ؛ سرنوشت.....قسمت و صداهایی که تا اعماق وجودم زوزه کشان در حال رفتن است صداهایی از جنس نابودی ....از جنس تنهایی...از جنس سنگ و دل مرا مانند شیشه ای میشکند باز دوباره تنهایی و شب و سکوت باز دوباره دل منو دردای توش آه خدایا... آه من از جنس درده اما ... به ریزش برگ درختان پاییزی و به آسمان به زمین و صدای پر پرواز پرستوها مینگرم. لحظه ها در حال سپری شدن... زمان نیست و حتی لحظه ای به پشت خود نگاه نمیکند و به امید روزایی که میشه با هم باشیم زندگی میکنم منم دوست داشتم توی آسمون دلم یه ستاره از جنس شیشه داشتم دوست داشتم یه ستاره داشتم که توی شبهای تنهاییم همدم من باشه منم دوست داشتم که بتونم زندگی کنم .... میدونی که منظورم چیه؟ خدایا ناراحت نشی اما فکر میکنم که تو هم دیگه منو دوست نداری نمیدونم چرا شایدم من اشتباه میکنم اما واقعیت داره اینو نشون میده که تو دیگه.... حیف که همه ی حرفای دلتو نمیشه بنویسی فقط باید توی قلب آدم باشی تا بفهمی توی دل یه نفری مثل من چـــــــــــــــیه؟؟؟ پ.ن:هی با توام !! گوشت با منه؟؟!! این جوری نگام نکن پا به پات میخندم !! خیلی وقته مــــــــــــردم اما کسی حتی صدای نالمم نشنید!! فقط میدونم خیلی خســــــــــــــتم!! انقدر که دوس دارم وقتی خوابیدم !! چشمامو که میبندم دیگه نتونم بازشون کنم!!
+
تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:12 نويسنده ¥.. § ..¥
|
روزگار رو به راه بود نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود دل من خوش باور مانده بود بازی خدا نیمه کاره مانده بود . واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: تو دعای کوچک منی !! آرزوی من ،عزیزترین منی..!! من اما گریستم..... خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد. سال هاست اسم بازی من و خدا زندگی ست. پرده ها کنار رفت...... من اما دوباره گریستم با تنفری از همه! آری از همه ..... و هیچ چیز مثل بازی ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت مثل بازی خزان با درخت ..... زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست ... با خدا طرف شدن کار مشکلی است انصاف نیست........
..:امشب به قصه دلم گوش میکنی و فردا چو قصه فراموشم میکنی:.. سهم من است روزهاییست که در پیچ وخم تقویم زمانه راه گم کرده است نفس خسته ایی که نمیداند دم و بازدم کدام است آری سهم من است.... قطره خونی آلوده در آغوش یک همخوابگی خاموش سایه ی فراموش شده بر دیوار خاکستری وارث آسمان..... با ستاره ی شکسته در دستانم وارث زمین.... با تقدیری لبریز از هوای کویرم سهم من گم شدن در خود.....در فریاد خسته ی روزگار است مشتاق رفتنم ...پر کشیدن در دیار رهايي پ.ن:آخ انقدر خستم!!انقــــــــــــــــــدر،که نای گله کردنم ندارم!!البته جایی واسه گلایم نیست!! نه از خــــــدا و نه از تــــو!! فقط از خودم!! آره از خودم دلگیرم ، از کسی شکایت نمیکنم!! از خودم ، از این زندگی حالم بهم میخوره! دلم میخواد این زندگی نکبتی را بر هرچی توشه بالا بیارم. دیگه نیمگم چرا رفتی؟؟!چرا عوض شدی؟؟! چون بهت حق میدم!! دارم باور میکنم حقیقتو!! سخته!! اما حقیقته!! خدایا کمکم کن!! خدایا تنهام نزاری یه وقتا!! اگه توام تنهام بزاری میمیرم.......! به خـــــــدا میمیرم...
+
تاريخ یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 13:52 نويسنده ¥.. § ..¥
|
|
|